دوم تیرماه ۸۲. مقابل زندان اوین: امیر و من به همراه آیدین همسر مهدی و خواهرش نجمه آخرین کسانی بودیم با مرحوم زهرا کاظمی صحبت کردیم. تا آنجا که به یاد دارم یک افسر نیروی انتظامی از زندان خارج شده بود و در حلقه نگران خانواده ها، مجموعه ای از خبرهای ضد و نقیض را اعلام می کرد. همه چشم به دهان او دوخته بودند تا از عزیزی خبر بیاورد و در این میان امیر چسبیده به افسر سعی می کرد از مهدی و دیگران سراغی بگیرد.
در همین حال حواسم به لنز بلند دوربینی جلب شد که از پشت سر من حلقه جمع را نشانه می رفت و عکس می گرفت. ناخودآگاه امیر را صدا کردم و از کادر دوربین کنار کشیدم. عکاس همچنان دور و بر خانواده زندانیان می چرخید و عکس می گرفت.
اسمش را چند روز بعد فهمیدم اما قیافه اش طوری بود که از همه متمایزش می کرد. زنی لاغر با چهره ای پر چروک و مانتویی یقه باز و شالی که به زحمت سرش را می پوشاند دوربینی مجهز به یک لنز حرفه ای را در دست داشت و بی توجه به جمع و سربازان که در اطراف پراکنده بودند مدام عکس می گرفت. در نگاه اول فکر کردیم خبرنگار است و البته ایرانی نیست...حضور یک خبرنگار خارجی آن هم کنار دیوار زندان اوین فرصت مناسبی برای بیان وضعیت می نمود بنابراین به پیشنهاد آیدین، من و امیر او را به کناری کشیدیم و سر صحبت را باز کردیم. خوش اخلاق نبود (تاثیر همجواری اوین بود یا از روی احتیاط، نمی دانم...) و با اکراه و بی اعتماد حرف می زد. گفت که خبرنگار یک مجله خارجی است و برای آنها عکس می گیرد ... مکالمه کوتاه بود و با خوش و بشی معمولی تمام شد...
حال که فهمیده بودیم ایرانی است از دستش بیشتر عصبانی بودیم، فکر می کردیم خودش را می گیرد...نجمه سعی دوباره ای کرد که او نیز با بی توجهی روبرو شد. چند دقیقه بعد آقایی با پیراهن سفید روی شلوار از در کوچک اوین خارج شد و سراغ او آمد ... مکالمه ای کوتاه و بعد مرحوم زهرا کاظمی همراه مرد به داخل اوین رفت... رفتنی بدون بازگشت.
چند روز بعد خبر فوت (قتل) زهرا کاظمی تیتر اول مطبوعات ایران و جهان بود و متاسفانه پس از گذشت نزدیک چهار سال نه تنها عاملان این جنایت از مجازات مصون مانده اند بلکه حتی کسی از واقعیت قتل او نیز خبر درستی ندارد . سه سال بعد در سال ۸۵ دو زندانی سیاسی دیگر نیز در زندان درگذشتند یکی در زندان رجایی شهر کرج و دیگری در اوین و این سوال مطرح است که آیا این داستان ادامه دارد...!؟
پی نوشت: بازداشت فله ای فعالان زن در آستانه ۸ مارس و صدور قرار بازداشت موقت برای دو تن از آنها یعنی محبوبه عباس قلی زاده و شادی صدر بهانه مناسبی برای نوشتن درباره جنبش زنان و وضعیت امنیتی حاضر در کشور است که هر از چندگاه دامن عده ای را می گیرد. ابتدا نوبت دانشجویان و فعالان دانشجویی بود سپس کارگران شرکت واحد و بعد از آن زنان و معلمان. به عبارت ساده تر هر جمع یا صنفی که به طور بالقوه قابلیت ایجاد حرکت اجتماعی و تبدیل پتانسیل اعتراضات مردمی به فعلیت را داشته باشد در فهرست برخورد و سرکوب قرار می گیرد و نمی دانم حتی اگر از اصول حقوق بشری هم صرف نظر کنیم و از منظر حاکمان به موضوع بنگریم این گونه اعمال که نص صریح قانون اساسی است به پشتوانه کدام منطق می تواند در راستای مصالح و منافع نظام تلقی شود و آینده را برای جمهوری اسلامی بیمه کند!
اما دراین باره دوستان زیاد نوشته بودند و ترجیح می دهم برای ابراز نگرانی به ذکر خاطره فوق بسنده کنم که خود کوتاه و گویاست. در آستانه عید نوروز امیدوارم دوری این دو زن زندانی از خانواده هاشان زیاد طول نکشد که البته این آرزو شامل همه زندانیان سیاسی و عقیدتی نیز می شود.